محمد خطبه خواند زهرا بلی گفت / غلط گفتم بلی نه یا علی گفت . . .
فردا دارم مهمترین
تصمیم زندگی م رو میگیرم به وسعت یه اقیانوس خوشحالم که دارم این مهمترین رو در
روزی میگیرم که حضرت زهرا هم مهمترین تصمیمش رو گرفت!!
مادرجان....
من که تمام سعی این26
سال زندگیم این بوده که خواستم چادر شما بر سرم باشه پس، فردا خودتون بیاید و چادر
سفیدم رو سرم کنید؛ کاش این چادر هم به رنگ چادر شما باشه؛ سفید خاکی....
نه؛ هیچ چیز به
اندازه چادر خاکی مشکی شما زیبا نیست!!!!
من فقط خواستم همرنگ
شما باشم چه روز عقدم و چه روزهای دیگه! عقد دائم!! گفتن این دائم دلم را
میلرزاند!
مولای....
نه...نه...همیشه با
این کلمه بیشتر صفا کردم:
یا ابتاه...
دائمم باید شما باشید
دائمم باید سبک زندگی شما باشه!تنها چیزی که آرامم میکنه و فکر میکنم که دارم
"بله" درستی رو میگم اینه که با خودم میگم:
من که یه عمر چشمان
امام زمان(عج) نگران چشمانم بوده! منی که این همه عصیانش کردم به جای اینکه مچم رو
بگیره ولی دستم را گرفت! میرفتم سربه
هوایی خودم رو میکردم و برمیگشتم چون میدانستم پدری مهربان را دارم! پس همین پدر
چطور امکان داره توی این تصمیم تنهام بذاره و بذاره اشتباه کنم!
حالا همین دخترک سربه
هوای همیشه مغرورت دوباره نگران و پر آشوب شده و باز هم امیدش تنها امیدش گرمای
دستان و نگاه شماست!
ساده و خلاصه میگم:
آقا.. یابن الحسن...
گر چه لاف بزرگیه اما میخوام در راستای
رضایت شما و تربیت فرزند امام زمانی ازدواج کنم شما پدر من هستید فردا در محضر
منتظرتون هستم! دوست دارم بگم:
با اجازه امام زمان
بله....!!!
خدایا شکرت خیلی
خرسند و خوشحالم که روز نامزدی و عقد موقتم در روز ولادت حضرت معصومه(س) بود و عقد
دائمم در سالروز ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س)!! اینا نمیتونه اتفاقی باشه
اینا همه برای من نشونه س که سایه این بزرگواران همیشه روی سرم هست و هوامو
دارند!!
در روزی که حضرت زهرا(س)
عروس شد وای خداااای من چه حس محشریه منم تو این روز عروس میشم!!
