مادر

سلام

این روزها شدید درگیر غرفه عفاف و حجاب هستم!! اول از همه خدا رو بسیار شاکرم که اجازه داد داخل همین ساق دست و مقنعه و...بپلکم!!! همینش بس که دیگر به سود و زیان غرفه نیندیشم!!!!

با افتخار و به احترام حضرت زهرا غرفه ما چند قانون دارد:

جنس فروخته شده پس گرفته می شود!

تعویض می شود

و.....

همچنین....جوراب نازک و شیشه ای نداریم!!!!

 

 

تمام ترسم از جهنم عذابش نیست!! اینکه اگه من برم مامانم اونجا نیست چیکار کنم؟؟؟!!!!

تو غرفه خانومی اومد که مقنعه ای سر کرده بود و استفاده کرده بود و بازارش رو رفته بود و....بعد اومده بود میگفت اینو پس بگیر قبول نکردم خیلی سمج بود بازم قبول نکردم جون مادرم رو قسم داد!! نتوستم تاب بیارم ازش مقنعه ای رو  پس گرفتم گوشه ای گذاشتم!! نمیتونم بفروشمش چون استفاده شده! اما....

کسی نباید این قسم رو به من بده!!

 

 شب ها از ترس اینکه مادر پیرم  رو از دست بدم از اشک بالشم خیس میشه!!!!

عاشق این تصویرم چون بچه بودم این تصویر رو برای مادرم روز مادر خریدم!!

تا ظهور....

 

مزدوجانه 9

 

 

 

به مردی که زبانِ سکوت زن را بفهمد ، باید گفت خدا قوت

 

 

 

یا نامه نمی خوانی....یا راه نمی دانی......(برای چشمان نگران امام زمان مان61)

 

 

 

چقدر دلم برای دلتنگی هایم تنگ شده بود!!!!

بین خواب و بیداری بودم که بانو رضوان(یکی از دوستان همیشگی و با مرام وبلاگ هبوط) که بیشتر با خود این وبلاگ و واژه هاش عجینه تا..... پیامک داد و....

 این شد که باز هم این چشمان دوره گرد بر برگه های فرسوده سر رسیدم چرخید و....

 

 دلم حرف زدن های بی بهانه می خواهد دیدم چه بی بها شدم وقتی بهانه هایم را برایت کم رنگ کردم

آغوش های پر مهری از جنس خود خودتو می خواهد ....دیدم خودم ...همان خودتی اما من چه این خود را به عصیان و بی ارزشی کشاندم!

چرا حس دردهایم را نمی کنم اصلا چرا حس هایم بسته اند....اَه لعنت بر من و این قلم در به در..... چه ام شده است این موقع شب خب روی کاغذ بلغز و دردت را بنویس به عاشقی می مانم که حرفهایش رسوب شده در دلش و آنقدر حرف نزده که به درد حنجره مبتلا شده

این چشمانم اینقدر بی غیرت شده اند که حال قطره ای اشک هم ندارند! "حس" است دیگر همیشه یک جایش می لنگد

باز خدا خیرش دهد این رفیق بانوی ما را که به یادم آورد زمانی جایی دخترکی بود که همیشه اجازه میگرفت پدر نگرانش را ابتاه جانم صدا بزند!!!

 

    خودت که میدانی این زندگی و روزنه هایش فریب ناک بود و...و من خوب میدانم غرق شدم در ذهن مشغولی ها، روزمرگی ها و....

یا ابتاه.... این بانو چه میگوید ...چرا میخواهد دل مرا به جنون برساند چرا میخواهد جگر مرا آتش بزند

مگر نمی داند شما از دوستی من بیشتر در آزاری تا کفر دشمنانت

من روسیاه؛ شفاعت؟؟؟!

عجبا!

عجبا!

عجبا!

نه...این بار امانت مال من نیست فقط خودم می دانم چقدر....بــــَدم!

منی که حتی یک بار راهی را نرفتم که بایسته تو باشد

بانویی الان برایم نوشت دلش نوازشهای ممتدت را می خواهد...خوشا بر حال دلش!!! او که تو را دارد، همین الان سر بر آغوش شما دارد... شما داری یاریش می دهی با نگاهت که جرات سخن گفتن با این واژگان را داشته باشد..

بانویم.....ببخشید کوردلی من توان دعایت را ندارد یعنی هر کاری کردم عقل فرمان نداد دعایت نکردم...قلبم تهی تر از این حرف ها بود

بانو...تو امروز و فردا را زیر بال و پر گیر و باغ باغ شیرین شو از شهد مهربانی ابتاه....

مثل من نشو....

من دیروزم را در بی سرانجامی های زندگی سرگشته کردم!!!

 

یا ابتاه....

شاید جواب تو برای این حنجره طوفانی این باشد:

صد ره نشان دادم، صد نامه فرستادم

یا راه نمی دانی، یا نامه نمی خوانی....

امشب دل من و رضوان بانو برایت تنگ شد برای توئی که عاشقی ات گیسوان جهان را سپید کرده است؛

عمری ست که داریم زیر باران مهربان چشمان نگرانت راه می رویم کوچک تر از آن بودیم که خیس شویم ولی....همچنان شما باران وار نوازشمان کردی!!! پس این دلتنگی امشبمان هم قطرات دیگری بود از باران تان!!.....بی شک!!

من آنچه دل تو خواست هرگز نشدم

اما تو همانی که دلم می خواهد!

 

 

هبوط دعا:

هیچ نمی خواهم...! نه دنیا نه آخرت!!! هیچ....این دلتنگی ات و این دل آشوبی ات را ازم نگیر!

 

پ ن :

جملاتی که به رنگ توسی نوشته اند نوشته هایی هستن که یک یار امام زمان پسند(انشاالله) برایم پیامک زدند و باعث شدند جملات این نوشته به ذهنم بیاید

دعایمان بفرمایید

تاظهور....